تبلیغات
تیرتاش من - داستان مرد جوانی که در آرزوی ازدواج با دختر کشاورز بود(آموزنده)
 
تیرتاش من
                                                        
درباره وبلاگ

با سلام خدمت دوستان گرامی

در این وبلاگ ....مطالب زیبا و بسیاری امکانات دیگر برای شما قرار داده شده است امیدواریم لحظات خوشی را با ما سپری کنید .

با ارسال نظرات,انتقادات و پیشنهادهای خود میتوانید ما را یاری کنید.
منتظر نظرات خوب شما هستیم.

با تشکر




مدیر وبلاگ : علی عظیمی تیرتاشی
نظرسنجی
وبلاگ ما رو رو چطور دیدی؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می‌گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
اما.........گاو دم نداشت!!!!
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی....





نوع مطلب : طنز، اجتماعی، سرگرمی، 
برچسب ها : داستان، آموزنده،






 
   

mouse code

كد ماوس